هوا ابریه ومن روبروی پنجره ام نشستم ...
یه اثر شاهکار از موزارت صداش تو اتاقم پیچیده
من خیره شدم به جاده ....
پنجره اتاق من روبروی اتوبانه وکلی ماشین باسرعت داره رد میشه. به این فکرمیکنم که چقدر داستان های متفاوتی توهرکدوم ازاین ماشینا هست !
باانگشتم اشکال نامفهموی روی شیشه بخار گرفته میکشم وغرق افکار خودم میشم...
پیشونیمو میچسبونم به شیشه سرد...اولش لرز میگیرم ولی بعد ...سرمای شیشه حس خوبی بهم میده دوسش دارم!
گاهی وقتا احساس میکنم تویه گوی شیشه ای ام که هیچکس نمیتونه ببینه اونو!
انگار دنیای من نامرئی شده توسط اون گوی!
نمیدونم چی تغییر کرده ...وحتی نمیدونم باید بابت این تغییر خوشحال باشم؟!
عطر مست کننده نارنگی 🧡 توی اتاقم پیچیده ومنو ازافکارم بیرون میاره وتوجهمو به قله پوشیده ازبرف روبروم جلب میکنه!
چقدر زیبا و جذاب🥺💛
اصلا میدونی چیع؟برام مهم نیست دیگران راجب من چی فکر میکنن وچی میگن یااینکه تغییر کردم یانه
فقط وفقط این برام مهمه که الان من بااین چیزای کوچیک وزیبا بهترین احساس دنیارو دارم
من احساس میکنم زنده ام!
زنده ای که زیبایی هارو پررنگ تر ازبقییه میبینه
اره من زنده ام به روش خودم...؛)
چندسال قبل وبلاگ داشتم ولی انقدر حرفی برای گفتن نداشتم که پر از خالی بود!
اما الان اومدم برای نوشتن وگفتن
من نویسنده وشاعر نیستم !
یک دختر معمولی با احساسات شاید عجیب غریب هستم
اما میخوام چیزایی که نمیخوام فراموش کنم رو اینجا بنویسم !
پس شروع میکنم
سلام!من زینب ۲۱سالمه و به سختی وارد رشته مورد علاقه ام یعنی گرافیک شدم
اینجا هستم تا بنویسم وبنویسم وبنویسم